تبلیغات
چهار راه - تا کی باید شوخی کرد

چهار راه

پنجشنبه 8 تیر 1391

تا کی باید شوخی کرد

نویسنده: خاک زمین   طبقه بندی: داستان های خواندنی، 

دو هفته دیگه خدمت سربازی علی و امیر برادرای دو قلوی پادگان تموم میشد.امیر و علی به خاطر این موضوع خوشحال بودند و سر از پا نمی شناختند و برای پایان خدمت لحظه شماری می كردند.چون قرار بود بلافاصله بعد از سربازی عروسی كنند.

تو پادگان همه به خاطر اینكه سربازی این دو داشت تموم میشد ناراحت بودند. از سرباز صفر گرفته تا سرهنگ.

علی و امیر ازبچگی محبوب همه بودند وهمه این دو برادر و دوست داشتند چه تو بچگی، چه تو نوجوانی و جواتی، حالا هم تو پادگان.

این دو فلوها بدجوری به هم وابسته بودند.میشه گفت عاشقانه همدیگه رو دوست داشتند.وابستگی این دو برادر دو قلو به قدری بود كه تو مدرسه تو یه كلاس ویه نیمكت بودند.تو یه دانشگاه یه رشته و  شهر قبول شدند تو یه روزعاشق شدند.تو یه روز به خواستگاری رفتند، وقرار بود تو یه روز ازدواج كنند وحالا تو سربازی هم تو یه پادگان و گردان گروهان بودند.تو پادگان همه در حسرت داشتن چنین برادرانی بودند. واقعا هم برادری این دوحسادت بر انگیز بود. این دو برادر در عین نظم و قانونمندی شیطون هم بودند شوخی های این دو با یكدیگه تو پادگان زبان زد همه سربازا بود.اونها با دوستانشون هم شوخی می كردند ولی نه به اندازه شوخی با یكدیگه.امیر و علی در شوخی با یگدیگه بی رحم بودند.گاهی وقتا شوخی هایی می كردند كه به عقل جنم نمی رسید.

اخرین شوخی این دو برادر بر می گشت به یه هفته قبل امیر می دونست كه علی از عنكبوت می ترسه.علی از مار و عقرب نمی ترسید ولی از عنكبوت وحشت داشت وقتی عنكبوت می دید تمام بدنش به لرزه می افتاد.امیر یه روز قبل سه عنكبوت به انرازه كف دست پیدا كرد كه با اون پاهای درازشون وحشتناكتر به نظر می رسیدند امیر می دونست كه این عنكبوتا هیچ خطری برای انسان ندارند.امیر قبل از خاموشی عنكبوتها رو انداخت روی تخت علی،علی بدبخت هم بی خبر از همه جا اومد دراز كشید روی تختش مدتی نگذشته بود كه علی حس كرد یه چیزی رو صورتش راه می ره علی هم اونو گرفت و جلوی چشماش قرار داد وقتی علی عنكبوت رو دید فریادی زد كه همه پادگان بیدار شدند.علی بلافاصله بعد از نگاه به صورت امیر فهمید كار،كار كیه -علی با لبخند گفت: دادشی یكی طلبت –امیر گفت: علی، جون خودم كار من نبود-علی لبخندی زد وگفت: امیر خودتو تو بد حچلی انداختی.بعد هر دو برادر چشمانشونو بستند ودر خوابی شیرین غرق شدند.

 امیر می دونست علی تلافی می كنه به همین خاطر تصمیم گرفت تا آخر خدمت حواسشو جمع كنه.تو این میان علی هم بی كار نبود و به دنبال راهی برای تلافی بود.از شانس خوب علی تلافی كردن توسط خود امیر روبه راه شد.

یه شب كه امیر پست داشت خواب زده بود به كلش و نمی تونست چشماشو باز نگه داره به همین خاطر رفت پیش علی و ازش خواست یه ساعت به جاش پست بده تو همین لحظه  فكری به ذهن علی رسید.علی و امیر همیشه شریكی پست می دادند ولی امشب علی الكی گفت: داداشی به جون خودم سرم درد می كنه دارم از سر درد می میمیرم امیر اسلحه رو مسلح كرد گرفت طرف علی و گفت: می آیی یا یه گوله حرومت كنم-علی گفت:یه گوله كه سهله سه خشابم خالی كنی از جام تكون نمی خورم.امیر هم غر غر كنان آسایشگاهو ترك كرد.علی خوب می دونست كه امیر 20 دقیقه بیشتر نمی تونه بیدار بمونه.علی نیم ساعت بعد رفت سر پست. آره امیر نشسته بود روی یه صندلی و خوابه خواب بود.علی آهسته اسلحه امیر رو برداشت ورفت آسایشگاه و تفنگ داد به رفیقش میثم تا اگه امیر شک کرد تفنگ و پیش علی پیدا نکنه.20 دقیقه نگذشته بود كه امیرسراسیمه و اشفته وارد آسایشگاه شد و در حالی كه پشت سر هم می گفت: علی تفنگم، علی تفنگم علی رو با تكانهای شدید بیدار كرد علی خودشو به اون راه زد گفت: تفنگت چی؟.- امیردر حالی كه آشكارا صداش می لرزید گفت:علی تفنگم نیست-علی خودشو به كوچه علی چب زد وبا تعجب پرسید تفنگت نیست یعنی چی نیست؟امیر درحالی كه اشك تو چشماش جمع شده بود.گفت: نمی دونم سر پست خوابم برد بیدار شدم دیدم نیست امیر در حالی كه تلاش می كرد گریه نكنه گفت: علی تفنگه شوخی بردار نیست پدرمو در میارن دادگاه نظامی،،بازداشت، زندان، اضافه خدمت.علی اینا تا اسلحه رو نگیرن ولم نمی كنند.علی تو رو خدا من یه روزم نمی تونم اضافه خدمتم كنم. نمی تونم تحمل كنم چند روز دیگه عروسیمه. علی بدبخت شدم. علی كه تو دلش قش قش به امیر می خندید چهره جدی به خود گرفت و گفت: نگران نباش تو برو دنبالش بگرد منم لباس می پوشم میام .ناراحت نباش پیداش می كنیم.امیر با پاهای سست آسایشگاهو ترك كرد مدتی بعد علی با خودش گفت:دیگه بسشه بعد اسلحه رو از میثم گرفت و انداخت رو شونش ورفت سر پست پیش امیر تا اسلحه رو بهش بده.ولی وقتی علی به سر پست رسید خشكش زد امیر با سر نیزه رگ گردنشو زده بود وخون مثل فواره داشت ازش بیرون می زد وقتی علی به خود اومد با شتاب خودشو به بالای سر امیر رسوند ودر حالی كه به شدت گریه می كرد گفت:داداتشی پاشو اسلحه تو آوردم امیر پاشو،ببین اسلحت ایناهاش،امیر تو رو خدا پاشو،ببین اسلحت اینجاست امیر غلط كردم، داداشی شوخی كردم،امیر من بدون تو میمرم،پاشو مرد،تو نمی تونی منو تنها بذاری،امیر من بدون تو چه جوری زندگی كنم، امیر من بی تو می میرم داداشی پاشو خواهش می كنم. ولی دیگه گریه زاری و ناله،فایده ای نداشت امیر مرده بود و علت مرگشم علی بود.واسه همین علی سر پا ایستاد اشكاشو پاك كرد واسلحه رو گذاشت زیر چانه اش وماشه رو كشید بازم شوخی این دو برادر پادگان رو بیدار كرد

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :